از خواب بیدار میشم و میبینم هوا هنوز تاریکه. نمیدونم این صدای جیر جیر از کجا میاد. قهرمان خوابه. حوصله ندارم بلند بشم و برم ببینم صدای چیه.
دم صبحه. صدای دخترک از تو اتاق میاد که داره پای اینترنت با بوی فرندش چت میکنه. صدای جیر جیر میاد. حوصله ندارم برم ببینم چیه.
یه کم میخوابم و خواب میبینم قهرمان داره با لنگه کفشش میزنه تو سر خودش که چرا سازش رو شکوندم. آخه هفتهء پیش همینجوری که داشتم تی وی نگاه میکردم دستم خورد به میز عسلی چوبی که مامی از آلاسکا برام آورده بود و اونم افتاد رو سیم تلفن و از اون طرف لپ تاپم که امیر از سومالی برای آورده بود افتاد رو ساز قهرمان.
خب یکی باید بهش میگفت که اگر سازش زیر لپ تاپ نازنین من باشه امکان داره بشکنه.
از خواب میپرم. صدای جیر جیر میاد. هوا تازه داره روشن میشه. از اتاق دخترک هم صدایی در نمیاد. معلومه که دیگه رفته بخوابه.
حوصله ندارم از جام پا شم. با خودم فکر میکنم بهترین کار اینه که یه کمی به این قضیهء رژیم دکتر جواهری فکر کنم. اینجور که شری و آلوچه میگفتند، آدم تو ۳ روز میتونه ۵۰ گرم کم کنه! به هر حال از هیچی که بهتره. میترسم همینطور پیش برم مثل امیر مجبور باشم همش تو رختخواب بمونم و تکون نخورم از جام.
صدای جیر جیر هنوز میاد.
یاد امیر میافتم. بیچاره بچهء خوبی بود ولی انقدر خورد که شد ۲۵۰ کیلو. دلم براش میسوزه! هرچند از یه جهاتی هم بد نشد. قدیما هر دو هفته یه بار رو سرمون خراب میشد، الان دیگه نمیتونه از جاش تکون بخوره و هر شب پاشه بیاد اینجا.
صدای جیر جیر همینطور داره بیشتر میشه.
با خودم فکر میکنم باید کار همین همسایه بغلیامون باشه. واقعاً آدمای بی فرهنگی هستند. فکرش رو بکنید هنوز دختر ۱۴ سالهشون به مادرش میگه "مامان"!!!
صدای جیر جیر هنوز داره میاد و من حوصله ندارم از جام بلند بشم.
خودم رو میزنم به خواب تا شاید صداش کمتر بشه.
صدای جیر جیر میاد. آخرش قهرمان بیدار میشه و وقتی میبینه من بیدارم بهم میگه:این صدا رو میشنوی؟ سرم رو به علامت تایید تکون میدم و چشمهام رو میبندم. قهرمان بلند میشه و از اتاق میره بیرون. از لای در میبینم که داره با سیستم صوتی تازهای که از میدون شوش خریده ور میره. نگاش میکنم و خوشحالم از اینکه قهرمان بالاخره این سیستم صوتی که دوست داشت رو خریده. نگاش میکنم. دکمهء Eject رو میزنه و سی دی رو از توس دستگاه در میاره. صدای جیر جیر قطع میشه. قهرمان به سی دی نگاه میکنه و همونطور که داره روش رو میخونه میره سمت آشپزخونه و در کابینت زیر سینک رو باز میکنه و سی دی رو میندازه تو سطل آشغال. دستش رو میشوره. صدای جیرجیر دیگه نمیاد. قهرمان میاد تو اتاق و میره زیر لحاف و زیر لب غر غر میکنه و میگه: خیلی از کارهای این فرهت خوشم میاد، این امیر رفیق تو هم راه به راه سی دی کارهاش رو بهم کادو میده!!!
پ.ن: این متن با ایمیل به دستم رسیده و نمیدونم نویسندهاش کیه!
امروز آرش زنگ زده بود و ازم کلی تشکر کرد واسه ارنج بازی قبلی تیمش جلوی آرسنالِ مهاباد. من نمیدونم این آرش برهانی که همون موقع جوونیش هم یا تو یه بازی چهار تا گل میزد یا شیش تا گل نمیزد حالا چطور نمیدونه واسه مربیگری استقلال باهاس یه نمه همچین بیشتر مایه بذاره. همینجور الله بختکی که نمیشه مربی شد که آخه. این نشد کار که واسه بازی جلو هر چلغوزی به من زنگ بزنه که تیمش رو ارنج کنم آخه.
من وختی مربی استقلال بودم کللیوم پن بار همهش از این و اون راهنمایی گرفتم و بعدش خودم همینطور تیم رو میریختم تو زمین و بچه ها خودشون هر گلی مزدن به سر خودشون میزدن. مام اون وسط مسطا باهاس یقهء این و اون و میگرفتیم که چرا پاس ندادی و چرا بد شوت کردی.
خداییش الان دوره و زمونه خیلی عوض شده به مولا. اون موقع ما بودیم و یه ناصر خان این طرف که آبمون هیچ وخ خداییش تو یه جوب نمیرفت و اون ور هم علی آقا سلطان بود و بعدش که کلّهش کردن و اون پسر کوچولوئه رو از آمریکا یا نمیدونم کره یا از سر قبر {...} آوردن گذاشتن سرمربی پرسپولیس. کسی نبود که. یه دوره اون حاجی فیروز و مجید لپ تاپ رو هم کرده بودند واسه ما شاخ. مام که باکیمون نبود از این آقایونا. کار خودمون رو میکردیم و عین خیالمون هم نبود که اون جوجه فکلی تو برنامه ۹۰ چی میگه.
الان با این ۱۶-۱۷ تا کانال ورزشی که زدن و همه میخوان ادای عادل رو در بیارن و این همه بگیر و ببند هر ننه قمری واسه خودش شده یه پا علی پروین. آخه کجا رفت اون دوره و زمونه ای که فقط یه پرسپولیس بود و یه استقلال؟ این همه تیمای ت.خ.می تخیلی نبودند که آخه. کللیوم دو تا تیم اصفهونی و شیرازی هم بودند که الکی الکی میومدند و یه حالی از ما گنده ها میگرفتن و بعدشم میرفتن پی کارخودشون. این همه تیم نبود که. الان تیما رو بیبین: آرسنالِ مهاباد؛ اینتر ِ گناوه؛ چلسی ِ اراک؛ بوکاجونیورز ِ کازرون؛ رئالِ علی آباد کتول؛
هی... جوونی... کجایی که ما رو والله شاهده که یادشون رفت به مولا قسم.
۲۲ آبان ۱۴۰۷
مهروش هم در آخرین یادداشت خودش به اینکه در اول هیچ واژهء پارسی، حرف "ذ" قرار نمیگیره برای بار سی و سوم در تاریخ وبلاگنویسیش اشاره کرد و نوشت "البته من حدوداً بیست سال پیش هم یکی دو بار این مساله رو گوشزد کرده بودم که اصل واژه زغال، ژکال بوده ولی کسی حرف من رو گوش نمیکرد..."
آلوچه خانوم بعد از دو ماه سکوت در پست دیروزش نوشت: "هفتهء پیش تولدم را جشن گرفتم. نمیدانم این حس بزرگ شدن و رشد کردن کی میخواهد دست از سرم بردارد. الان به خودم نگاه میکنم و میبینم که ۵۵ سالم شده و من هنوز دارم با خودم کلنجار میروم که مگر چکار کردم که دیگر نمیتوانم؟ همخانه ام می گوید اینها همه نشانه های بلوغ است و اینکه به زودی خوب خواهم شد اما من حس می کنم باید یادم باشد که امروز اولین روز از باقی عمرم است. باربد دیگر برای خودش مردی شده و من را به یاد جوانی های پدرش می اندازد و من خوشحالم از اینکه در ۵۵ سالگی، آن احساسات ۳۵ ساله شدنم را ندارم."
امیر، در وبلاگ خاطراتی برای فردا، از اینکه روزی ۵۵ بار در حال آپدیت کردن است دفاع کرد. قرار بود قسمتی از نوشتهء دیروزش رو اینجا بنویسم که تا اومدم به خودم بجنبم و اون چند خط رو کپی-پیست کنم، در عرض ۵ دقیقه، ۱۶ بار وبلاگش آپدیت شد و اون یادداشت رو دیگه تو صفحهء اول وبلاگش نمیشه پیدا کرد. من هم حوصله ام نیومد بگردم اون مطلب رو پیدا کنم. خودتون اگر راست میگین، برید و پیداش کنید!
نازنین در قسمتی از یادداشت امروزش نوشته: "یعنی من باید از این صدا و سیما برم بیرون. نمیدونم چرا باید هر روز این همه آدم احمق رو تحمل کنم و برای ترجمهء چهار تا خبر به هزار نفر جواب پس بدم. امروز هم پاچه میگیرم و اصلاً حوصلهء هیچ کسی رو ندارم. میخواستم شروع کنم به بافتن شال گردنی که به یکی از دوستان قدیمی ام از بیست سال پیش تا حالا وعده داده بودم اما وقتی امروز دیدم آث میلان به اینتر میلان ۷-۱ باخته انقدر حالم گرفته شد که میخواستم خودم رو از پنجره پرت کنم بیرون!"
آرتمیس در آخرین نوشتهء خودش مطالبی رو در مورد اصطلاحات رفتاری و حسی خودش بیان کرد. توضیحاتش البته به شدت هراس آور و غیر قابل تصور بودند و اشاره کرد که به همون اندازه که دل آدم میتونه گوللله بشه، یا مغز آدم رو با قاشق خالی کنند یا ...، به همون اندازه ممکنه مردمک چشم آدم، زرد و نارنجی بشه و قلب آدم خودش رو پاره کنه یا فکّ آدم قفل کنه. یادداشت آخر آرتمیس هم مثل همیشه، موجی از نگرانی را در محافل پزشکی، پیراپزشکی، دامپزشکی، روانپزشکی، دندانپزشکی، چشم پزشکی، اورژانس، واحد نودال و خانوادهء محترم رجبی پدید آورد که البته به گفتهء کارشناسان خیلی هم جای نگرانی ندارد.
۲۰ مهر ۱۴۰۷